آفتابگردون

من به ســــــــیبی خوشـــــــــــــــــنودم و به بوییـــــــــــدن یک بوته ی بابونــــــه ،من به یـــــــــــک آینــــــــــــــــــــــــــــــه یك بستگـــــی پاک قناعــــــــــــــت دارم

 

گاهی دیدی   همه چیز بنظر آروم میاد ولی تو " دلت از این یکنواختی سر میره.. .... داستان اینروزهای من است انگار... زیاد جدیش نگیرید..... چند باری که مینویسی و پاک میکنی این بلا سر احساساتت میاد خوب... معلوم نیست کدوم طرفی به روز و شبت نگاه میکنی..... فکر کنم این احساسات قاطی اینروزای من بیربط هم به انتها  رسیدن امسال نباشد.... خوب دیگر برایت بگویم که موهامو سیاه کردم.... دیگه صافش نمیکنم.... فر طبیعیش را بیشتر دوست دارم.... خرید های کریسمس و خدارو شکر قبل از این مریضی که رو به بهبود است به پایان رسانده ام.... پسرم  بزرگ شده.......... اینروزها عجیب دلباخته  به نشستن توی کافی شاپ و گپ زدن با من و پدرشه .... دوستهای خوبی پیدا کرده ایم که تقریبا همه همسایه ایم..... حضورشان بهترین اتفاق زندگی این سالهای ماندنمان در این شهر ساحلی است..... باغچه ام هنوزم با انرزی دستهای من نفس میکشد و به گل دادن ادامه.......... دیگر اینکه بودا اینروزها در روح من عمیق خونه کرده و من دوست دارمش خیلی... کریسمس دارد از راه میرسد ....... و من برای یه جمع خانوادگی دلم ریسه میرود....... حالم خوب شد با نوشتن همین چند کلمه...... حالتان خوب باشد و راضی از زندگی ..... دوستون دارم

  
نویسنده : دلارام ; ساعت ٩:٥٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۳ آذر ۱۳٩٠
تگ ها :