آفتابگردون

من به ســــــــیبی خوشـــــــــــــــــنودم و به بوییـــــــــــدن یک بوته ی بابونــــــه ،من به یـــــــــــک آینــــــــــــــــــــــــــــــه یك بستگـــــی پاک قناعــــــــــــــت دارم

بارون....... شمال... عشق.....

 سخت بارون میاد؛ شر شر... درست مثل صدای خاطرات بچگیهایم. امروز زیر بارون بدون چتر و دلهره راه میرفتم. مردی جلو اومد و چترش را گرفت روی سرم؛ گفت بارون تندیه خیس میشی.. میبرمت تا دم فروشگاه... لبخند زدم گفتم؛ دوست دارم ... با چشمهای تعجب زده ای ادامه داد؛‌راست میگی؟..... گفتم آره خوب بچه شمال که باشی میدونی چی میگم؛ گنگ نگام میکرد؛‌.......منم ادامه دادم اون شمالی که ماله ایرانه؛ اونی که ماهی سفیدش تو شیطون بازارش پر آوازه اس ... و بوی سیر و سبزیهاش آدمو مست میکنه.... اون مردمی که تو دلشون پر از عشقه و......   اون در آبی و سفیدی که  خونه مامان بدون باباس..... اون پاییز معجزه آسا؛ توی کوچه  باغهای رنگیش .... اون نفسه لطیف بچگیهام که هیچوفت قکر نمیکرد از خاکش ؛‌خونش ؛ و یه جمع خاطره جدا بشه... ...همینطور میگفتم و میگفتم......  دیگه برام مهم نبود اون مرد امریکایی چی در مورد من فکر میکنه... من محو  تماشا و گفتگو با بارون بودم و او محو تماشای یک زن مو مشکی شرقی  با یه شلوارمشکی و بلوز سفید و سیاه   ؛ که بدون چتر زیر بارون راه میرفت و دیوانه بود......  

  
نویسنده : دلارام ; ساعت ۸:۳٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۸ مهر ۱۳٩٢
تگ ها :

تابستون تند نرو اینقدر


مدتها بود که تابستونی بدون دغدغه و بدون فکر آینده نداشته ام اما امسال خوب بود ؛ انگار بوی اقیانوس و رنگ گرفتن تن و آرامش زیر آفتاب یه طور خوبی به دلم نشسته. جا خوش کردم بدجوری ... انگاری شروع پاییز و دوباره به کار برگشتن بعد از این همه سال بدجوری مرا ترسانده. میخوام دو دستی بپچسبم به این ماههای آخر تابستان و وا ندهم.  هر روز تند و تند چای دم کنم و تو باغچه بشینم و به صدای پرنده ها گوش دهم وبا  دوستانم جمع شوم و تلقنهای نا تمامم را به جایی برسانم و هی  شنا کنم و بدوم و  آشپزی کنم و کتاب بخوانم و آهنگ گوش بدهم و با پسرم وقت بگذرانم و  به  همسرم با دل و جان گوش دهم... انگار  شروع کاری که حتی هنوز رزومه اش هم تگمیل نیست و به جایی نفرستاده ام ؛  فرار است تمو م زندگیم را پر کند ؛ انگار همه دنیا منتظر است تا مرا استخدام کند... اصلاانگاری قرار است  اگر هم کاری پیدا کنم ؛ زندگیم متوقف شود...... بدجوری به این چند ماه بعد از امتحان دل باخته ام ؛  فهمیده ام بدون دلهره هم میشود زندگی کرد و عجب زندگیی.... کاش بشود همه عمر بدون دلهره از  آینده زندگی کرد......   واقعا چه لذتی دارد این زندگی..... بعد به خودم یادآوری میکنم که تو آدم عادتها و بی تحرکی و ایستادن و در جا زدن نیستی.... اصلا سرت درد میکند برای دردسرهای خوب .... من که میدانم تو مغز رنگیت چه میگذرد...... میخندم ...... خوب آره....... چرا که نه؛‌آدم باید نقشه ای همیشه پس کله اش کشیده و آماده داشته  باشد. چه میدانی اگر این مسیر دلت را زد و راهی نیست که اینهمه برایش زحمت و وقت گذاشتی باید به راه دیگر فکر کنی  مگه نه؟؟؟‌ !!!‌

  
نویسنده : دلارام ; ساعت ٩:٠۸ ‎ق.ظ روز جمعه ٤ امرداد ۱۳٩٢
تگ ها :

 

 فردا میاید و بعدها میشود خاطره ای..... کاش خاطرهایمان را درست رقم بزنیم..... فردا میاد....... باران میبارد...... و من در صندلی خاطرهایم تاب میخورم و به امروز فکر میکنم.... دلم برایت تنگ است ..... تو اما سخت غرق ساختن پلهای فردایت هستی ... سخت غرق عاشقانه هایت..... خورشید میتابد با قدرت هر چه تمامتر و من حتما کلاهی بر سر دارم از داغی خاطرهای امروزم..... رو به باغ گل سرخ چای تازه دم زغفرانی مینوشم.... به یاد گلهایی که امروز کاشتم و  به اندازه عمرم پیر شده اند....... باران میبارد و من به خاطره امرزو فکر میکنم به سه نفرهای به یاد ماندیمان... به صبحانه بیرون رفتنهای شنبه هایمان.. به همون کافه همیشگی و سفارش دادن همان روتین همیشگی..... به خنده های سه نفره مان.... به گپ زدنهای بی انتهایمان...... باد میوزد سخت؛ پتو را میپیچم دور بدنم... سردم است خیلی ........ و تو آمده ای با یه بغل عشق ..... تو هر روز بزرگ میشوی برای آغوش بازم پسرم...... ولی هنوز بوی آغوشت همان عطر نوزادیت را میدهد...... خاطراتت  را ورق میزنم....... هر عید و هر کریسمس چشم براه آمدنت هستم.... اگه امسال نیایی حتما سال دیگر میایی..... سقره هفتسین را مثل هر سال چیده ام ..... انار یلدا را دان کرده ام.... درخت کریسمس را آراسته ام..... و تو میایی......... چه قد و قامتی ..... مادر"  جان به قدایت..... ...... و من گلدوزی میکنم خاطرات فردایم را... همین امروز بهتر است خوب نقش بزنم آینده را.... آینده ای که تکرار خاطراتش مرا غرق عشق خواهد کرد.. ...  باران میبارد و زمزمه اش  مرا میبرد به مرز زندگی..........امروز را دریاب .... امروز را دریاب.......... و من سخت تو را در آغوش میفشارم ..... رایانم..... رایانم.....

  
نویسنده : دلارام ; ساعت ٩:٤٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۸ آبان ۱۳٩۱
تگ ها :

جعبه خاطرات سبز و صورتی من......

جعبه خاطرات سبزو صورتیم وبرمیدرارم  و دوباره بازش میکنم.... شاید  صدمین  باری که بعد از دوری از ایران بسراغش میرم و عطر خاطراتم و زیرو رو میکنم .... این جعبه از همون روزهای اولی که به کانادا اومدم تا به الان که اینجام با من بوده ... گرچه دیگه جای زیادی برای اضافی کردن خاطرات بعدی توش نیست ولی دلم نیومده جعبه اشو عوض کنم.... ...... هر وقت که دلم تنگه ؛ رفتم سراغشو  تک تک خاطراتمو  لمس کردم و بدون اینکه دست ببرم توش و تغییرشون  بدم بر گردونم سر جاشون.... توش  جز عشق چیزی دیگه ای  پیدا نمیشه... پره از نامه و عکس  ویادگاری  آدمهای عزیز زندگی من .... از یه دوست گرفته  تا نا آشنای آشنا؛ دستخطهای پدری که برای فرزندش نگاشته.... نوشته ای پر از اعتماد و سربلندی ؛ نوشته ای که بوی امید و آرزوهای طلایی برای فرزندش توش نقش بسته؛ گرچه گوشه و کنارش بوی دلتنگی  میده ولی دیدن یه دنیای رنگی توش پر میزنه.... تو این جعبه من دستخط دوستانیه  که برای داشتن من افسانه ای ساحتن کسانی که منو اینگونه که باید دیدن و شناختن و ماندن در کنارم حتی از راه دور..... توش پر از نامه هایی که  گرچه گرد کهنه عشق گرفته ولی من هر بار از خوندشون قلبم عاشقترشده و به پهنای صورتم گریستم از هیجان اومدنشون در اونروزهای که باید وارد زندگی من میشدند و مرا به اینجا پرتاپ میکردند که باید.... ؛ یک جای امن ماندن و ادامه دادن و روییدن؛.....دلم  میطپه برای همه اونروزها و آدمها که حتی گذر زمان نتونسته  ذره ای از  عمق احساساتمو نسبت بهشون تغیییربده....توی این جعبه دو رنگ من   میتونی گردنبند نقره  عتیقه  مادری و پیدا کنی .... همونی که دم رفتن از گردنش در آورده  و به گردنت آویخته..همونی که درش  که باز میشه؛ یک عکس دو نفره مادرت و بچگیهایت توش خودنمایی میکنه   ......همونی که از توش یکه نامه یک خطی مادری هست که  از تمام وجودش  نوشته ؛دلبندم دوست دارم تا بینهایت؛ و دیگه چی......... آها.....دستخط توست..... تو همسر و همراهم .....تو که عاشقم کردی و عاشقانه مرا تا به اینجا هدایت کردی...... دستخط توست که صداقتت را روی گونه هایم نوازش کردی..... هنوزم خط به خطش را که میخوانم تنم میلرزد زیر بار این همه عشق و خالص بودنت.....و این جعبه بوی تو را میدهد فرزندم..... بوی اولین نقاشیت را که مرا با یک خط ترسیم کردی......  و تمام عشقت را در اون خط منحنی تعریف کردی....اولین لباسی که بر تن کردی که به اندازه کف دست من است...و هنورز بوی شیری که روش به جا مانده است را نشسته ام که نکند اندکی از بوی عشقش کاسته شود....  خلاصه بگویم این جعبه یک سمبل است برایم..... هدفهای کوچکی که نشانه کردم و خودم را به همیجا که هستم رساندم... این جعبه مرهم دردهای من است ..... زنده است با من  و زندگی میکند با روز و شبهایم...... توی این جعبه یکه وصیتنامه هم هست.... از خودم به همسرم و فرزندم و خانواده ام......همه اینها که در هر لحظه از زندگیم کنارم بودن و دلهره های ادامه راه را از کوله پشتی زندگانیم تکاندند....... .......گاهی فکر میکنی خیلی تنهایی .... ولی حتی یک جعبه کوچک خاطرات هم میتواند لحظات خوبت را به تو یادآوری کند....... بچگیهای شیریت را...... بلوغ رویاییت را...... رفتن از شهر و دیارت را...... بزرگ شدنهایت را..... عاشق شدنهایت را.....  گم شدنها و راههای تازه پیدا کردنت را....... این جعبه معمای زندگی مرا بازگو میکند...... و من آنرا برای تو به یادگار میگذارم فرزندم؛ تا بدانی مادرت در یک خانواده عاشق چشم باز کرد و با عاشقانه هایش بزرگ شد و با عشق بزرگتری چشم فرو بست.... میخواهم بتو این  اطمینان را  بدهم که اگر هیچ نداشته باشی...... عشق را هرگز از قلبت رها مکن........ عشق تو را بلند میکند برای معجزه زندگیت ..... بتو توان ادامه میدهد و از زنگار یکنواختی میرهاندت...... محکم باش ولی عاشقانه زندگی کن دلبندم...... 

  
نویسنده : دلارام ; ساعت ٥:۳۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۸ شهریور ۱۳٩۱
تگ ها :

در هم بر هم

چای سبز میریزم  و کتابمو بر میدارم و مبپرم توی حیاط..... فواره رو روشن میکنم و آهنگ آرامشبخشی  میزارم و میرم تو داستان غرق میشم.... چه مزه ای داره این خلوتگاه من..... هرزگاهی سرم و بلند میکنم و به گلهای رنگیم خیره میشم..... دوباره و دوباره حس آرامش و با این همه سرزندگی میچشم و میرم تو عمق کتاب..... با اون آهنگ پس زمینه گم میشم  تو سرزمین خاطره ها .....  بوی شوری  دریا روی تنم  .... دستهام که هنوز بوی بهارنارنج میدن..... صدای شر شر بارون و رویاهای دورو دراز من.... طپش قلبم از شنیدن صدای تو... بر که میگردم  هنوز عاشق اون کوچه ام با همون همسایه های قبلی که حالا نصف بیشترشون نیستن و رفتن به اون دنیا...... بر که میگردم هنوز همون در سفید و سورمه ای را میبینم که درش به یه باغ بزرگ بهاره نارنج باز میشود..... روی دیوارهای حیاط پر از دست خطها و نقاشیهای ما بجه هاست..... روی زمینش خط بازیها دهن کجی میکنند...  اونطرفترش چادر زدیم و خاله بازی براهست..... عروسک مو بنفشم را میبنم که در کنار تختم سخت در آغوشش گرفته ام " همانی که هر قدر مادرم تلاش کرد مو طلاییش را بگیرم زیر بار نرفتم" ..... گلوم درد گرفته سخت " پدرم تا صبح بر بالینم بیدار است و تبم را چک میکند.....بدم میاد از اون آمپول پنی سیلین لعنتی "‌ .... امتحان هندسه دارم " اصلا دوستش ندارم..... پریدم کتاب رمانم و برداشتم تند و تند میخونمش؛ با هر کلمه اش عاشقتر میشم ... مادربزرگم رفت  به  اون دنیا...... انشای امروزمه... معلمم و شاگردها بگریه افتادن..... خواهرم تصمیم داره با پدرم بره تهران.... من هم میخوام بیام" نه نمیشه ایندفعه " عصبانیم از دستشون" ..... رفتن بدون من..... به مرزن آباد رسیدن تصادف کردن... خواهرم روی پیشونیش چند تا بخیه خورد .... من من  شش ساله بودم که پدرمو قانع کردم برم کلاس اول " بماند که بعد از کلی نامه و دادگاه و بزرگ کردن سن من "‌بنده راهی مدرسه شدم" بعد از یه هفته تغییر عقیده دادم.... و من بودم و فرار من لای درختها و پدرم در تعقیب من برای قانع کردنم برای ادامه مدرسه.... . من با اون موهای فرفریم معلم کلاس اولمو دنبال میکنم تا خونه شون....... کلاس دوم با دوست تازه ام که خیلی دوسش دارم میرم خونه اشون.. کلاس چهارم میرم پشت در مدرسه خواهرم که راهنمایی بوده و منتظرش میشم تا مرخص شه... فقط بماند که چه بسر پدر و مادرم اومد وقتی اومدن دنبالم و من فلنگو بسته بودم....مادرم همیشه از سر نترس من سخت میترسید.....پدرم اما ایمان داشت که پشت اونهمه شجاعت بی اندازه " اندکی عقل هم پنهان شده...... و من اینچنین  بود که بزرگتر شدم....... به الانم که نگاه میکنم این ترس لعنتی هیجای وجودم نیست انگار...... یعنی یکجاهایی که چرا....... ولی به اصل کاریها که میرسد گم میشود انگار.....   از مقوله ای که من منظورم است داشتن ترس " از ملزومات است البته...... 

  
نویسنده : دلارام ; ساعت ٩:٥۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٢ خرداد ۱۳٩۱
تگ ها :

همینجوری

گفتم بیام چیزی بنویسم تا طلسم ننوشتم بشکنه..... ساعت ۱۰ شبه و رایان خوابه... رفتم موهاشو از صورتش زدم کنار بوسیدمش .... بعد به صورتش خیره موندم... چقدر بزرگ شدی پسرم.... چقدر قد کشیدی.... چقدر فهمیده  شدی.... .. چقدر دوست دارم.....  چقدر لذت میبرم که به قولت پایداری و تو خونه فارسی حرف میزنی و حتی وقتی من یه کلمه انگلیسی میپرونم بهم یاداوری میکنی....میدونیی هر نقاشیتو  که میبنم پر از عشق و روح زندگیه..... منو میکشی با گلهای آفتابگردون..... خودت میکشی با بابات و  من که دستامون تو دست همه..... بابا جان جان" جهان" و میکشی که بادبادکت و از تو آسمون برات آورده.... نقاشیهات رنگیه ؛ داستان شیرینی و به من یادآوری میکنه که من لابلای روزمرگیها گمشون کردم.... دلم میره وقتی صبحها پرده  اتاقتو میزنی کنار و به خورشید سلام میکنی به گل شمعدونیهای بیرون اتاقت میگی مرسی از قشنگیتون....  دلم میره برای اینهمه حس زندگیت...... آرامش زندگی ما سلامت باش وشاد......  

دوستیهای  قدیمی خیلی ارزشمنده ... میدونی هیچوری از دستش ندین... اصلا قدیمی نمشد اگه اینهمه وقت و تلاش و خنده و شادی و غم توش نبود.... به اینجا رسیده یعنی پخته شده..... حیفه بزاری بیفته و له شه....... یه چیزی تو این دوستیها هست گه طعمش اینقدر شیرینه که هیجوری با یه دوستی تازه جایگزین نمیشه...... 

دیگه اینکه دوستیهای تازه هم شیرینی خودشو داره..... مثل یه معما است که تو کشفش میکنی ...... و من این ماجراجویشو دوست دارم..... 

دوستهای نادیده دنیا مجازی من ؛ میدونید که جای خودتون تو دلم دارین....این دوستیها هم مثل یه کتاب یا سریال دنباله داره..... دلت میخواد هر وفت که صفحه رو باز میکنی پر باشه از خبرهای خوب و هیجان انگیز........همیشه میخونمتون و دوستتون دارم ........ شب و روزتون خوش.....

  
نویسنده : دلارام ; ساعت ٩:۳٩ ‎ق.ظ روز جمعه ۸ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها :

ویولت- ۲

رایان : مامی امروز ناتالی به من میگه که میخواد با من ازدواج کنه ...... ولی من بهش گفتم که من  قبلا به ویولت  قول دادم که وقتی بزرگ شدم باهاش عروسی کنم ...... ولی ناتالی دوباره سر ناهار اومده پیشم  و گفته که با من ازدواج کن.... منم بهش گقتم من یه بار مینونم ازدواج کنم ولی اون اصرار داره که من با اونم ازدواج کنم...... 

من : با دهن باز نگاش میکنم!!!!! 

رایان : مامی آخه جاشوا هم هی میگه نه من میخوام با ویولت ازدواج کنم..... ولی ویولت اومد گفت : همه آروم باشین " من میخوام با رایان عروسی کنم و اونم با من ...

من:تعجب

موضوع خیلی جدی شده..... من میگم مامی تو بری من و ددی تنها میشیم ....... میگه یه بی بی دیگه بیار که تنها نباشی.... اینم از  خواص پسر داشتن :) 

 

  
نویسنده : دلارام ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٥ اسفند ۱۳٩٠
تگ ها :

 

گاهی دیدی   همه چیز بنظر آروم میاد ولی تو " دلت از این یکنواختی سر میره.. .... داستان اینروزهای من است انگار... زیاد جدیش نگیرید..... چند باری که مینویسی و پاک میکنی این بلا سر احساساتت میاد خوب... معلوم نیست کدوم طرفی به روز و شبت نگاه میکنی..... فکر کنم این احساسات قاطی اینروزای من بیربط هم به انتها  رسیدن امسال نباشد.... خوب دیگر برایت بگویم که موهامو سیاه کردم.... دیگه صافش نمیکنم.... فر طبیعیش را بیشتر دوست دارم.... خرید های کریسمس و خدارو شکر قبل از این مریضی که رو به بهبود است به پایان رسانده ام.... پسرم  بزرگ شده.......... اینروزها عجیب دلباخته  به نشستن توی کافی شاپ و گپ زدن با من و پدرشه .... دوستهای خوبی پیدا کرده ایم که تقریبا همه همسایه ایم..... حضورشان بهترین اتفاق زندگی این سالهای ماندنمان در این شهر ساحلی است..... باغچه ام هنوزم با انرزی دستهای من نفس میکشد و به گل دادن ادامه.......... دیگر اینکه بودا اینروزها در روح من عمیق خونه کرده و من دوست دارمش خیلی... کریسمس دارد از راه میرسد ....... و من برای یه جمع خانوادگی دلم ریسه میرود....... حالم خوب شد با نوشتن همین چند کلمه...... حالتان خوب باشد و راضی از زندگی ..... دوستون دارم

  
نویسنده : دلارام ; ساعت ٩:٥٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۳ آذر ۱۳٩٠
تگ ها :

پسرم و ویولت

رایان  با یه کاغذ قرمزآمد و گفت  که برای یکی از دوستاش  "ویولت " نامه نوشته..... وقتی برام خوند که نوشته ویولت دوست دارم و دلم میخواد که بیای خونه مون تا با اسباب بازیهام  بازی کنی.... ویولت میتونیم بریم پارک و دوچرخه سواری کنیم..... ویولت تو لباسهای خیلی قشنگی میپوشی و.....اینو با شدت هیجان میخوند..... بعدش وقتی باباش رفت  مدرسه؛ قبل از اینکه  نامه رو برای مامان ویولت بزاره ..... معلم رایان اومده و میگه... باورت نمیشه اگه بگم به محض اینکه ویولت میاد.... رایان یه لبخند گنده میاد رو لبش و دیگه نمیخواد با کسی دیگه ای بازی کنه....... قلب من و بابگ از  شدت هیجان میطپیه....  این اولین نامه عاشقونه ای که رایان برای یه دختر مینویسه....... جالب اینجاست که مادر ویولت  استاد دانشگاه Depatment of education و تحقیقاتش روی  Child Development.... مادرش میگقت که نوع نگارش نامه پر از احساس ....و بدینوسیله این نامه رایان  شد  یکی از بخشهای تدریس دانشگاه..... بماند که بهر حال یک قرار روز شنبه با ویولت زیبا منجر شد به رفتن کلاس یوگا دونفره اونا...... اینقدر که رایان دیگه دلش نمیخواست برگرده خونه..... دلم میره برای این انتخاب خوب پسرم..... بعد از ته دلم براش آرزو میکنم که انتخاب آینده اش به برازندگی ویولت باشه..... 


  
نویسنده : دلارام ; ساعت ۳:٢٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳ آبان ۱۳٩٠
تگ ها :