میدونی گاهی اوقات همه چیز خوبه....... یعنی همه چیز رنگیه...... آفتاب داره تنتو گرم میکنه...... باغچه ات که پر شده از عطر نرگس و سنبل مستت میکنه...... پسر ت که با بغلهاش" بزرگتر ین عشق دنیا رو بهت میده.......ولیخند گرم همسرت که میگه خوشحاله تور و داره........و خونه ات که پر میشه از دوست و فامیل ..... همه چیز سر جاشه ولی تو بی قراری........ بی قرار اون چیزی که ته دلته و دیگه نمیتونی براش صبر کنی....... اون چیزی که انگار همه خوشحالیتو درگیر خودش کرده....... اون چیزی که حتی یه لحظه هم حاضر نیستی داشته باشیش بدون این همه لذتهای کنارش.......... اونی که اصلا اینقدرها هم مهم نیست ولی تمام افکارتو درگیر خودش کرده و اجازه نمیده تو از این آفتاب گر م و بوی گلهای رنگیت و خانواده قشنگت اون لذتی و ببری که باید...........
مژگان
بارون میاد خیلی تند....توی ماشینم و به یه موزیک کلاسیک گوش میدم..... خودمو تو کوچه ها گم میکنم... فرمون ماشین و بدون هیچ فکری به هرسمتی که میخواد میچرخونم.... اینقدری که نمیدونم کجام........ به خونه ها نگاه میکنم..... با شکلها و سایزهای مختلف ...... به گلهایی که زیر بارون دارن بزرگتزین لذتو میبرن..... به یه جایی رسیدم که محسورم کرده...... میزنم رو تزمز ..... خیره شدم به این تپه پر از گلهای بنفشه......... بارون میاد خیلی تند..... من بچه آهوو مادرشو مینیم که دارن روی بنفشه ها بالاو پایین میپرن و زیر بارون دوش میگیرن.... از ماشین میام بیرون ...... میرم زیر بارون...... بی اختیار میچرخم....... میخندم و گریه میکنم..... دستامو میگیرم رو به آسمون و دعا میکنم........ یاد اون دوست بهاییم میافتم..مژگان... دبیرستانی بودیم، تازه باهاش آشنا شده بودم ... درست نیمکت پشتیم میشست.... جز یکی از شاگردهای خوب کلاس بود.... من عاشق موهای لختش بودم که همیشه از زیر مقنعه اش بیرون بود ، گرچه همیشه یه لبخند قشنگ رو لباش بود ولی یه غمی تو چشمای عسلیش بود که منو عجیب به خودش جذب میکرد.... بعدها شد یکی از صمیمیتدرین و عزیزتزین دوستای زندگی من.. تا اونروز من هیچی از مذهبش نپرسیده بودم .... اونروز بارون میومد درست به تندی الان...... درست به شفافیت الان...... من و مژگان تو حیاط چتزامونو بستیم ..... دستامو دراز کردم که دستاشو بگیرم ،،، با شک و تردید دستاشو میذاره تو دستام....ازم میپرسه اشکالی نداره...... من مییگم منظورت چیه..... آروم جواب میده...... آخه بارونه و من بهاییم......... بغضم میگیره .... نمیتونم حرف بزنم....... محکم دستاشو میگیرم ......میچرخیم،،،،،، گریه میکنیم ، میخندیم....... دستهامونو رو به اسمان میگیریم و با هم دعا میکنیم برای یک ایران آزاد........ بارون میباره خیلی تند.........، و من به تو فکر میکنم مژگان،،،،، به اون همه استعدادت ..... به اینکه هرگز انگیزه ات را برای خوب درس خوندن از دست ندادی...... با اینکه میدونستی راه برای دانشگاه رفتنت بسته است.... به تو فکرمیکنم که رویاهای بزرگت تو کوچکی همون شهر باقی موند و هزگز رشد نکرد........ به تو فکر میکنم که وقتی باون میبارد... به چی فکر میکنی....... باران میبارد ،،،، خیلی تند....... با صدای پلیسی به خودم میام....... همه چیز خوبه خانم.......... لبخند میزنم........ عالیست........... میخندد و میرود........و من سرگردان دنبال راهم به خانه هستم.....
به امید یه سال خوب برای همه .......... پر از سلامتی... شادی.......و موفقیت برای تو و برای مردم کشورم............... و به امید آرامش و صلح.................
ادامه دارد...........
روزها میگذره... خیلی تند....... به یه سال دیگه ای که به سنم اضافی میشه نزدیک میشم.... ١۵ آذر.........به قدمهای برداشته و برنداشته ام نگاهی میکنم........ نمیتونم خودمو سرزنش کنم....... راههای زیادی و امتحان کردم ....... به نتیجه ای که میخواستم نرسید.......... میدونم که چیزی کم نذاشتم...... شاید این راه من نبود..... ولی میدونم که باید راههای دیگه ای هم باشه.......... مهم اینه که کم نیارم... مهم اینه که تا هستم تلاش کنم........ میدونی همیشه یه راهی هست....... یه راه تازه تر .....من میرم....... تا شاید یه روزی بیام و براتون فریاد شادی بکشم........ اینقدر بلند که صدام بگیره.......... اینقدر رنگی که دلتون بخواد که سهیمتون کنم..........من میرم............ولی میام و مثل همیشه نوشته هاتونو که بوی شادی و غم دلاتونو میده " میخونم..... میام چون شما قسمتی از سهم زندگی من هستین..... دوستایی که ندیده دوستتون دارم......... مراقب خودتون باشین....... تا بعد..........
پی نوشت: مرسی از همه تون برای تبریک تولدم و برای همه مهربونیتون 
هستم.................. میتونم
اصلا مگه کاری هم هست که نشه انجامش داد.......... یادت باشه هر وقت یه چیزو واقعا از ته ته دلت بخوای" کائنات دست در دست هم میده تا خواستتو برآورده کنه.......... من بهش شک ندارم........... تو هم بهش ایمان داشته باش ............... یادت باشه هر وقت درارو باز گذاشتی ...... هر وقت کمکی خواستی و طلبش کردی........وقتی مثبت فکر کردی و با یه خنده بزرگ جلو رفتی............ وقتی پیچکای ترستو قیچی کردی......... چیزی نتونست جلوی بالا رفتنتو بگیره........ الان دیگه موقعه اش.......... یه نگاهی به خودت بنداز...... مگه چیزی برای ترسیدن مونده.......... مگه بهونه ای برای به تاخیر انداختن کارات داری............. خدای پاییزی من" به من رنگ بده.......... تا بتونم به زندگیم یه روح تازه بدم....... آهسته برو ولی متوقف نشوووووووو..........تند رفتن خسته ات میکنه و انگیزه ادامه راهو ازت میدزده....... برو عزیزم برو ......... که من پشتتم...............
همین دیروز بود که رفتیم یه شام شش نفره خوردیم و یه عکس دستجمعی گرفتیم و رفتیم خونه اشون.......... قهوه ترک درست میکنه و با وسواس تموم میریزه تو قهوه خوریای سفید و طلایش....... بوشو میبلعم و بعدشم تند سر میکشمش ......... استکان و کنار قلبم میذارم و نیت میکنم و برمیگردونم توی نلبعکی....... چند دقیقه بعد استکانمو بر میداره و با لهجه استانبولی غلیظش به انگلیسی بهم میگه ....... همه چیز روشن و خوبه... سفر داری....... یه پرنده میبینم........خیلی خوبه........و من دیگه هیچ و نمیشنوم...... فقط بهش خیره شدم ......... به موهای طلایش و به لبخند قشنگش......... و به تموم روزای خوبی که با هم داشتیم فکر میکنم....... به اینکه دیگه بهتر از این نمیشد باشه....... همسرامون همکارن........ بپسرامون همسنن و .....و من و اون این همه به هم نزدیک........ تقریبا تموم وسایلشون به فروش رفته و چیز زیاد دیگه ای برای جمع کردن نمونده........ بلندمیشه و قهوه خوریاشو میشوره و میذاره تو یه جعبه و با چند تا بسته قهوه میده دستم..... میگه مال توان........ به یادم باش ......... به یاد تموم روزایی که با هم قهوه خوردیم و دلمون گرفت و خندیدیم.......... دیگه نه اون میتونه چیزی بگه و نه من...... از در بیرون میرم..... حتی سرمو هم برنمیگردونم.... فقط به این فکر میکنم که مهم نیست کجایی هستی و به چه زبونی حرف میزنی ...مهم اون حسی که از آدما میگیری ........... اون اثریه که به جا میذاری........... اشکامو پاک میکنم و به این فکر میکنم که حتما یه دوست خوب دیگه همین دور و برا منتظرمه...... آره همین گوشه و کنارای این شهر قشنگ.............
دلتنگی
روزای زیادیه که تو زندگیت به تنهایی میگذره........ حسرت اینو داری که با کسی که دوستش داری بشینی و یه چایی بخوری و یه گپ طولانی بزنی......... وقتی موقعش میرسه همش نگرانی که این روزای با هم بودن زود تموم بشه .... حتی دلت نمیخواد یه لحظه کار دیگه ای انجام بدی که نکنه یکم از شیرینی اینروزا عقب بمونی........... و یه روزی مثل امروز که خواهرم چمدوناشو بعد از یه ماه جمع میکنه و دست دختر نازشو میگیره که بره سمت فرودگاه..... خودتو مچاله میکنی تو بغلش و مثل تموم اونروزایی که بچه بودی تا میتونی گریه میکنی و اونم محکمتر فشارت میده .......و تو میتونی صدای مهربونیشو که بوی دلتنگی میده یه باره دیگه بشنوی........... بعد چشماش و نگاه میکنی که پر اشکه .........و با صدایی که داره به زحمت جلوی بغضشو میگیره بهت میگه که دوست داره ....... و درست مثل همون روزای بچه گیت بهت قول میده که زود دوباره همو میبینین..... انگار یادت میره که دیگه بچه نیستی و یه مادری....... انگار یادت میره که زندگی پر از این دیدنها و دور شدنهاس.. انگار یادت میره که پدرت چند سالی میشه که با گلچهر ه و تو خداحافظی کرده....... انگار یادت میره که دیگه بوی شکوفه های پرتقال و تنفس نمیکنی....... انگار یادت رفته که دیگه ته کوچه ات دریای خزری نداری.......... انگار یادت رفته که دوستاتو و خاطرات خوبشو تو همون کوچه پس کوچه های بچه گیت جا گذاشتی.........
دلم میگیرد!!!!!
-
یادت هست که گفتم: گیرم که در باورتان به خاک نشسته ام! و ساقه های جوانم از ضربه تبرهایتان زخم دار است! با ریشه چه میکنید؟ گیرم که بر سر این باغ،نشسته در کمین پرنده اید! پرواز را علامت ممنوع میزنید! با جوجه های نشسته در آشیان چه میکنید؟ گیرم که میکشید! گیرم که میبرید! گیرم که میزنید! با رویش ناگزیر جوانه چه میکنید!
- شهریار دادور
رنگ عید
من عید را رنگ کردم..... با خریدن عیدیها ... با عطر گلهای سنبل بنفش... با رقص ماهی قرمزای تنگ بلور...با تخم مرغهایی که با دستان پسرم نقاشی شد... با نور شمعایی که روشن کردم.
من عید را رنگ کردم ... با رفتن به بازار نوروزی که صدها ایرانی دیگر به دنبال جور کردن هفت سینشان بودن..... با اشکهای شادی که گویای حس مشترکمان بود" با لخندهایی که بهم ارزانی داشتیم " با آرزو کردن یه سال خوب و ...
عید برای من همان طعم بچه گیهایم را میدهد....... همان لباس نوهای عید و پول تازه هایی که خطی ندارد....... عید یعنی شیرینی و آجیلهای روی میز که همیشه پر بود و از دستبردهای ما بچه ها خالی خالی میشد........ عید یعنی گلهای نرگس و بنفشه رنگیهای باغچه مادرم.... یعنی عطر شکوفه های پرتقال خانه پدریم......
عیدم رنگ گرفت با شنیدن حرفهای قشنگ اوباما در مورد کشورم.........
یادمان باشد که هرگز روح عید را از یاد نبریم ....دعا کنیم برای نگهداری همه آنچیزهای خوبی که داریم و برای بدست آوردن همه آنچیزهایی که آرزو داریم...........
عید همه تون مبارک دوستان خوبم که همیشه منو تشویق به نوشتن میکنین...... دوستون دارم و سال خیلی خوبی و براتون آرزو میکنم.
من خوبم خیلی خوبم........ فقط حرف تازه ای برای نوشتن ندارم.
