همینجوری
گفتم بیام چیزی بنویسم تا طلسم ننوشتم بشکنه..... ساعت ۱۰ شبه و رایان خوابه... رفتم موهاشو از صورتش زدم کنار بوسیدمش .... بعد به صورتش خیره موندم... چقدر بزرگ شدی پسرم.... چقدر قد کشیدی.... چقدر فهمیده شدی.... .. چقدر دوست دارم..... چقدر لذت میبرم که به قولت پایداری و تو خونه فارسی حرف میزنی و حتی وقتی من یه کلمه انگلیسی میپرونم بهم یاداوری میکنی....میدونیی هر نقاشیتو که میبنم پر از عشق و روح زندگیه..... منو میکشی با گلهای آفتابگردون..... خودت میکشی با بابات و من که دستامون تو دست همه..... بابا جان جان" جهان" و میکشی که بادبادکت و از تو آسمون برات آورده.... نقاشیهات رنگیه ؛ داستان شیرینی و به من یادآوری میکنه که من لابلای روزمرگیها گمشون کردم.... دلم میره وقتی صبحها پرده اتاقتو میزنی کنار و به خورشید سلام میکنی به گل شمعدونیهای بیرون اتاقت میگی مرسی از قشنگیتون.... دلم میره برای اینهمه حس زندگیت...... آرامش زندگی ما سلامت باش وشاد......
دوستیهای قدیمی خیلی ارزشمنده ... میدونی هیچوری از دستش ندین... اصلا قدیمی نمشد اگه اینهمه وقت و تلاش و خنده و شادی و غم توش نبود.... به اینجا رسیده یعنی پخته شده..... حیفه بزاری بیفته و له شه....... یه چیزی تو این دوستیها هست گه طعمش اینقدر شیرینه که هیجوری با یه دوستی تازه جایگزین نمیشه......
دیگه اینکه دوستیهای تازه هم شیرینی خودشو داره..... مثل یه معما است که تو کشفش میکنی ...... و من این ماجراجویشو دوست دارم.....
دوستهای نادیده دنیا مجازی من ؛ میدونید که جای خودتون تو دلم دارین....این دوستیها هم مثل یه کتاب یا سریال دنباله داره..... دلت میخواد هر وفت که صفحه رو باز میکنی پر باشه از خبرهای خوب و هیجان انگیز........همیشه میخونمتون و دوستتون دارم ........ شب و روزتون خوش.....
ویولت- ۲
رایان : مامی امروز ناتالی به من میگه که میخواد با من ازدواج کنه ...... ولی من بهش گفتم که من قبلا به ویولت قول دادم که وقتی بزرگ شدم باهاش عروسی کنم ...... ولی ناتالی دوباره سر ناهار اومده پیشم و گفته که با من ازدواج کن.... منم بهش گقتم من یه بار مینونم ازدواج کنم ولی اون اصرار داره که من با اونم ازدواج کنم......
من : با دهن باز نگاش میکنم!!!!!
رایان : مامی آخه جاشوا هم هی میگه نه من میخوام با ویولت ازدواج کنم..... ولی ویولت اومد گفت : همه آروم باشین " من میخوام با رایان عروسی کنم و اونم با من ...
من:
موضوع خیلی جدی شده..... من میگم مامی تو بری من و ددی تنها میشیم ....... میگه یه بی بی دیگه بیار که تنها نباشی.... اینم از خواص پسر داشتن :)
گاهی دیدی همه چیز بنظر آروم میاد ولی تو " دلت از این یکنواختی سر میره.. .... داستان اینروزهای من است انگار... زیاد جدیش نگیرید..... چند باری که مینویسی و پاک میکنی این بلا سر احساساتت میاد خوب... معلوم نیست کدوم طرفی به روز و شبت نگاه میکنی..... فکر کنم این احساسات قاطی اینروزای من بیربط هم به انتها رسیدن امسال نباشد.... خوب دیگر برایت بگویم که موهامو سیاه کردم.... دیگه صافش نمیکنم.... فر طبیعیش را بیشتر دوست دارم.... خرید های کریسمس و خدارو شکر قبل از این مریضی که رو به بهبود است به پایان رسانده ام.... پسرم بزرگ شده.......... اینروزها عجیب دلباخته به نشستن توی کافی شاپ و گپ زدن با من و پدرشه .... دوستهای خوبی پیدا کرده ایم که تقریبا همه همسایه ایم..... حضورشان بهترین اتفاق زندگی این سالهای ماندنمان در این شهر ساحلی است..... باغچه ام هنوزم با انرزی دستهای من نفس میکشد و به گل دادن ادامه.......... دیگر اینکه بودا اینروزها در روح من عمیق خونه کرده و من دوست دارمش خیلی... کریسمس دارد از راه میرسد ....... و من برای یه جمع خانوادگی دلم ریسه میرود....... حالم خوب شد با نوشتن همین چند کلمه...... حالتان خوب باشد و راضی از زندگی ..... دوستون دارم
پسرم و ویولت
رایان با یه کاغذ قرمزآمد و گفت که برای یکی از دوستاش "ویولت " نامه نوشته..... وقتی برام خوند که نوشته ویولت دوست دارم و دلم میخواد که بیای خونه مون تا با اسباب بازیهام بازی کنی.... ویولت میتونیم بریم پارک و دوچرخه سواری کنیم..... ویولت تو لباسهای خیلی قشنگی میپوشی و.....اینو با شدت هیجان میخوند..... بعدش وقتی باباش رفت مدرسه؛ قبل از اینکه نامه رو برای مامان ویولت بزاره ..... معلم رایان اومده و میگه... باورت نمیشه اگه بگم به محض اینکه ویولت میاد.... رایان یه لبخند گنده میاد رو لبش و دیگه نمیخواد با کسی دیگه ای بازی کنه....... قلب من و بابگ از شدت هیجان میطپیه.... این اولین نامه عاشقونه ای که رایان برای یه دختر مینویسه....... جالب اینجاست که مادر ویولت استاد دانشگاه Depatment of education و تحقیقاتش روی Child Development.... مادرش میگقت که نوع نگارش نامه پر از احساس ....و بدینوسیله این نامه رایان شد یکی از بخشهای تدریس دانشگاه..... بماند که بهر حال یک قرار روز شنبه با ویولت زیبا منجر شد به رفتن کلاس یوگا دونفره اونا...... اینقدر که رایان دیگه دلش نمیخواست برگرده خونه..... دلم میره برای این انتخاب خوب پسرم..... بعد از ته دلم براش آرزو میکنم که انتخاب آینده اش به برازندگی ویولت باشه.....
نظرات ()
