دلتنگی
روزای زیادیه که تو زندگیت به تنهایی میگذره........ حسرت اینو داری که با کسی که دوستش داری بشینی و یه چایی بخوری و یه گپ طولانی بزنی......... وقتی موقعش میرسه همش نگرانی که این روزای با هم بودن زود تموم بشه .... حتی دلت نمیخواد یه لحظه کار دیگه ای انجام بدی که نکنه یکم از شیرینی اینروزا عقب بمونی........... و یه روزی مثل امروز که خواهرم چمدوناشو بعد از یه ماه جمع میکنه و دست دختر نازشو میگیره که بره سمت فرودگاه..... خودتو مچاله میکنی تو بغلش و مثل تموم اونروزایی که بچه بودی تا میتونی گریه میکنی و اونم محکمتر فشارت میده .......و تو میتونی صدای مهربونیشو که بوی دلتنگی میده یه باره دیگه بشنوی........... بعد چشماش و نگاه میکنی که پر اشکه .........و با صدایی که داره به زحمت جلوی بغضشو میگیره بهت میگه که دوست داره ....... و درست مثل همون روزای بچه گیت بهت قول میده که زود دوباره همو میبینین..... انگار یادت میره که دیگه بچه نیستی و یه مادری....... انگار یادت میره که زندگی پر از این دیدنها و دور شدنهاس.. انگار یادت میره که پدرت چند سالی میشه که با گلچهر ه و تو خداحافظی کرده....... انگار یادت میره که دیگه بوی شکوفه های پرتقال و تنفس نمیکنی....... انگار یادت رفته که دیگه ته کوچه ات دریای خزری نداری.......... انگار یادت رفته که دوستاتو و خاطرات خوبشو تو همون کوچه پس کوچه های بچه گیت جا گذاشتی.........
